تبليغاتX
آهوخانوم
+ نوشته شده توسط آهو در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 8:49 |

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 21:43 |

Click to show it on original size!

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 21:41 |

Click to show it on original size!

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 21:40 |

شنيدم كه چون قوى زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجى
رود گوشه اى دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزل ها بميرد
گروهى بر آنند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقى كرد،آنجا بميرد
شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويى به صحرا بميرد
چو روزى ز آغوش دريا برآمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو درياى من بودى آغوش وا كن
كه مي خواهد اين قوى زيبا بميرد


                                                 دکتر مهدی حمیدی شیرازی

+ نوشته شده توسط آهو در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 9:36 |

از بيم و اميد عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نيفزايم

آسايش بی كرانه می خواهم

 

پا بر سر دل نهاده می گويم

بگذشتن از آن ستيزه جو خوشتر

يك بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه آتشين او خوشتر

 

پنداشت اگر شبی بسر مستی

در بستر عشق او سحر كردم

شب های دگر كه رفته از عمرم

در دامن ديگران بسر كردم

 

ديگر نكنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شايد كه چو بگذرم از او يابم

آن گمشده شادی و سرورم را

 

آنكس كه مرا نشاط و مستی داد

آنكس كه مرا اميد و شادی بود

هر جا كه نشست بی تأمل گفت

«او يك زن ساده لوح عادی بود»

 

می سوزم از اين دوروئی و نيرنگ

يكرنگی كودكانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

يك بوسه جاودانه می خواهم

 

رو، پيش زنی ببر غرورت را

كاو عشق ترا بهيچ نشمارد

آن پيكر داغ و دردمندت را

با مهر بروی سينه نفشارد

 

عشقی كه ترا نثار ره كردم

در سينه ديگری نخواهی يافت

زان بوسه كه بر لبانت افشاندم

سوزنده تر آذری نخواهی يافت

 

در جستجوی تو و نگاه تو

ديگر ندود نگاه بی تابم

انديشه آن دو چشم رؤيائی

هرگز نبرد ز ديدگان خوابم

 

ديگر بهوای لحظه ئی ديدار

دنبال تو در بدر نمی گردم

دنبال تو ای اميد بی حاصل

ديوانه و بی خبر نمی گردم

 

در ظلمت آن اتاقك خاموش

بيچاره و منتظر نمی مانم

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

وان آه نهان بلب نمی رانم

 

ای زن كه دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو، مجو، هرگز

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود باو مگو هرگز

 

"فروغ فرخزاذ"

+ نوشته شده توسط آهو در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 9:7 |


بر قله ايستادم
آغوش باز كردم
جان را به باد صبح
تن را به آفتاب سپردم

روح يگانگي
با مهر ، با سپهر
با سنگ ، با نسيم
با آب، با گياه
در تار و پود من جريان يافت
موجي لطيف، بافته از جوهر جهان
تا عمق هفت پرده ي تن را زهم شكافت
"من" را ز من ربود
"ما" ماند.
راه يافته در جاودانگی

فريدون مشيری

+ نوشته شده توسط آهو در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 12:12 |

در مشرق پياله نشستيم و گپ زديم
كاشان ميان عطر گل از هوش رفته بود
تبخير برگ گل در جوي پر گره ني و قرابه گلاب
اعجاز گردباد كويري، با شعر لاجوردي سهراب

آن شب به روي جام هاي بلورين
چندان فروغ رقصيد پر كرشمه كه سهراب ،
نوش دارو را ، در بهت كام فضا ريخت !
گفتم : سبحان اعظم الشاني
سهراب بر گوشه كلام خود گرهي زد
و اشك تاك بر مژه آويخت

در ساليان پيش - جواني
در سيم خاردار خط متواري شديم
جادوي رنگ ما را به آسمان ها برد
فصل بلوغ را در كوچه هاي پيكر تنديس كهنه اي ، هاشور مي زديم
ديري نرفت و رفت ،
در انفجار معجزه عشق رنگين كمان در افق روحمان دميد

نيلوفري كبود روييد ،
و بوف كور بر سر ويرانه ها نشست
آن قدر مويه كرد در سوگ نسل خويش
تا چند قطره خون ز حنجره مرغ حق چكيد!
شادي پرنده اي شد و از قفس سينه ها پريد

سهراب در چهار راه بوم در رصد واژه ها نشست
و گشت و گشت و گشت
تا تاج شعر را از وسط گربه ها ربود!
هر شاعري دبهيم از كف شيران ربوده است !

در سال انقراض سلسله ي عشق
آن گاه كه فلسفه ها رنگ باختند
و اسب سمنتي شاهان
در ميان ميادين شهرها شيهه كشيدند ،
هر سو شتافتند

در قحط سال عشق
نيما معرفمان شد به كهكشان !
وقتي ميان جاده شيري آسمان ،
دنبال حس گمشده اي پرسه مي زدم،
ديدم:
سهراب لم داده است در "آوار آفتاب"
شعري ز موي پريشيدگان باد برايم خواند !
و بعد ... ،
ابهام را وداع ،
ايجاز را به خانه فرستاد ،
با كنايه قدم زد
گفتم كه : شعر مساحت مثلث هم بر نيست
گفتم: ولي سهراب مثل حوصله ي من ، چه زود سر مي رفت

از دودمان عشق ،
وز دوده ي عرفا،
و طالع اش در برج راس السرطان بود
كه گاه قهر ما بر سر يك واژه بود
گاهي درخت يا تپه اي مي كشيد
و بعد در انزواي خود تحليل مي رفت !

وقتي شنيد قلب من از عشق بوي گند گرفته است ،
آن را درون شيشه ي الكل نهاده ام
در باره ام سرود :
"قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ "


يك شب به روي صفحه كاغذ
نقش هزار پايي كشيد كه نود پاي هم نداشت ،
در اعتراض من خنديد و گفت : نود كنايه اي از هزار است
از اين گذشته هيچ هزار پايي صد پاي هم ندارد،
اغراق در ضمير بشر خفته است ، شاعر جان !
وقتي كه گفت : شاعر
ياد "جلال" افتادم
يا "نادر" آواره ي يمگان

هنگامي كه "آينده" گفت :"م و مي درسا"
با بغض گفت : مگر عاقليم ما ؟
عادت به گريه ي او من نداشتم ،
و گريه اش چيزي به سان زوزه و لبخند بود !
در رنگ ها سپيد بود ، چون بادبان سپيد
برعكس من كه مثل پالت آلوده رنگ وارنگم !

كوته كنم ...،
سهراب زير سايه ي خود بود
سهراب بود ،
ديري است من نديده ام كه كسي باشد !

سي سال دوستي زمان كمي نيست
زين روي در مشرق پياله نشستيم و گپ زديم
با اين كه دير گاهي است ،
ما هر دو مرده ايم !

نصرت رحمانی

+ نوشته شده توسط آهو در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 12:10 |

مرگت زوال شتاب است، مرگت دوام درنگ است
جاري نبودن آب است، بي نقش ماندن رنگ است
شعرتو : دانش خوبي، نقش تو: بينش پاكي
بي اين دو واژه - دريغا ! ، دنيا نه جاي درنگ است
پر نغمه در قفس رنگ ، ديگر نه گل شقايق
دستانسراي خموشان ، تنهايي دل تنگ است
جستي نشان خدا را، در بوته هاي گل افشان
ديدم كه حجم حقيقت ، در پوكه هاي قشنگ است !
گفتي كه : گل نكنيمش، نوشد كبوتر اگر آب
بگذار قصه كه اينجا ، سيلاب خون و خدنگ است
گفتي كه: قبله نسيم است ، شك داشت باورم آن روز
اما يقين به دلم هست ، كه امروز ، كعبه ز سنگ است
باز آ كه پشته بيني ، از كشته هاي برادر
وز سينه ناله برآري، كز جنگ ، نفرت و ننگ است
اما تو غم نشناسي، وز مرگ هم نهراسي
موجت به سخره نگيرد، دريا، سراي نهنگ است ...

سيمين بهبهانی

+ نوشته شده توسط آهو در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 12:9 |

+ نوشته شده توسط آهو در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 12:9 |
مسافری تنهایم

که در زیر کوله باری سنگین ، پشتم خم شده

و استخوانهایم به درد آمده است

و می روم و راه طولانی لحظه ها

در پیش رویم تا افق کشیده شده است

و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ، لحظه ای است.

و این چنین من باید صد هزار ، میلیون ها لحظه
 
را طی کنم.

تا برسم به یک روز...


 

"دکتر علی شریعتی"
+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:30 |

 

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:20 |

هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم

 

به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم

شمايل تو بديدم نه صبر ماند و نه هوشم

 

حكايتي ز دهانت به گوش و جان من آمد

دگر نصيحت مردم حكايت است به گوشم

 

مگر تو روي بپوشي و فتنه بازنشاني

كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم

 

من رميده دل آن به كه در سماع نيايم

كه گر به پاي درآيم، به در برند بدوشم

 

مرا به هيچ به دادي و من هنوز برآنم

كه از وجود تو مويي به عالمي نفروشم

 

به زخم خورده حكايت كنم ز دست جراحت

كه تن درست ملامت كند چو من بخروشم

 

مرا مگوي كه سعدي طريق عشق رها كن

سخن چه فايده گفتن چو پند مي ننيوشم

 

به راه باديه رفتن به از نشستن باطل

كه گر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم

 

سعدی شیرازی

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:13 |

چون آب بقا داری، بر خاک سکندر ریز

چون جامْ به چنگ آری، با یاد لبِ جَم زن

 

چون گرد حرم گشتی، با خانه خدا بنشین

چون می به قدح کردی، بر چشمه‌ی زمزم زن

 

در پای قدح بنشین، زیبا صنمی بُگزین

اسباب ریا برچین، کمتر ز دعا دم زن

 

گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده

ور پنجه زنی روزی، در پنجه رستم زن

 

گر دردی از او بردی، صد خنده به درمان کن

ور زخمی از او خوردی، صد طعنه به مرهم زن

 

یا پای شقاوت را بر تارک شیطان نه

یا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن

 

یا خازن جنت شو، گلهای بهشتی چین

یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن

 

یا بنده‌ی عقبا شو، یا خواجه‌ی دنیا شو

یا ساز عروسی کن، یا حلقه‌ی ماتم زن

 

زاهد، سخن تقوی، بسیار مگو با ما

دم درکش از این معنی، یعنی که نفس کم زن

 

گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد

انگشت قبولت را بر دیده‌ی پر نم زن

 

چون خاتم کارت را، بر دست اجل دادند

نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن

 

تا چند فروغی را، مجروح توان دیدن

یا مرهم زخمی کن، یا ضربت محکم زن

فروغی بسطامی

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:12 |

در زدم گفت کیست . گفتمش ایدوست دوست

گفت در آن دوست چیست ؟ گفتمش ایدوست دوست

 

گفت اگر دوستی ! از چه در این پوستی ؟

دوست که در پوست نیست ! گفتمش ایدوست دوست

 

گفت در آن آب و گل. دیده ام از دور دل

او به چه امید زیست ؟ گفتمش ایدوست دوست

 

گفتمش اینهم دمیست ؟ گفت عجب عالمیست

ساقی بزم تو کیست ؟ گفتمش ایدوست دوست

 

در چو برویم گشود جمله بود نبود

دیدم و دیدم یکیست . گفتمش ایدوست دوست

 

معینی کرمانشاهی

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:10 |

قصه  خود  را   بگفتم  دوش   با  فرزانه ای

گفت    باور می  ندارم  من  چنین  افسانه ای

 

از درونم   بر زبان  راندم من  اسرار مگوی

گفت   یا مستی  برادر جان   و   یا  دیوانه ای

 

چون  گرفتم  دامنش  را    تا مرا  چیزی دهد

گفت   بگشا چشم  تا بینی  که خود شاهانه ای

 

گفتمش یک جرعه ام زآن می بده خندیدوگفت

جام  بر کف  داری   و حیران  پی میخانه ای

 

گرد او  چرخی زدم   تا  ناگهان  دستم گرفت

گفت  من شمعم   ولیکن   تو  مگر پروانه ای

 

گفتمش    بیگانه ام   آری     ولی    دیوانه ام

گرد خود  چرخی زد و گفتا  که کو بیگانه ای

 

گفتمش  گر نیستم بیگانه  آخر این ز چیست ؟

گفت   گنجی  در نهان داری   ولی ویرانه ای

 

آهی از دل  برکشیدم    اشکم  از دیده   چکید

سیل اشک ازدیده اش بر خاک شد  سیلانه ای

 

در میان موج  و طوفان  هستی ام بر باد رفت

تا    که  در  آن  بحر دیدم    کشتی  علیانه ای

 

چون درآن کشتی شدم درگوش من آهسته گفت

نیک  بنگر   تا ببینی   با چه کس  همخانه ای

 

من  در آن کشتی  ندیدم   جز که  نور ایزدی

« گشت این پس مانده اندرعشق او پیشانه ای»

 

سیل رفت وموج رفت ومرغ طوفان نیزرفت

یار رفت   و  یاد  ماند   و در دلم   دردانه ای

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:9 |

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:7 |

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:6 |

افسوس که هر چه برده ام باختنی است 

بشناخته ها ، تمام ، نشناختنی است

برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت 
بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی است 

 خواجه نصیرالدین طوسی

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:5 |

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:3 |

آنها که به سر؛ در دویدند

 چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند


از سنگ یکی خانه اعلای معظم

 اندر وسط وادی بی زرع بدبدند


رفتند در آن خانه که بینند خدا را

بسیار بجستند خدا را و ندیدند


چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف

 ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند


کای خانه پرستان؛ چه پرستید گل و سنگ

 آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند


آن خانه دل و خانه خدا واحد مطلق

 خرم دل آنها که در آن خانه خزیدند


مانند الف راست برفتند به لبیک

 آنها که در این خانه چو گردون بخمیدند


بر خطّه آن مشعر وحدت چو گذشتند

خط لمن الملک بر اغیار کشیدند


حزبی که بجز سنگ؛ ره از حانه ندیدند

 چون حزب شیاطین ز در حق برمیدند

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:2 |

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 10:56 |

دوستت دارم را

  من دلاویزترین شعر جهان یافته‌ام

 

  این گل سرخ من است

  دامنی پرکن از این گل که دهی هدیه به خلق

  که بری خانه‌ی دشمن!

              که فشانی بر دوست

  راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست

   در دل مردم عالم ــ به خدا ــ

  نور خواهد پاشید

  روح خواهد بخشید

   تو هم ای خوب من! این نکته به تکرار بگو

  این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

  نه به یکبار و به ده بار، به صد بار بگو

   دوستم داری را از من بسیار بپرس

  دوستت دارم را با من بسیار بگو

                                                                                                        فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط آهو در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 9:55 |

 

+ نوشته شده توسط آهو در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 11:25 |

+ نوشته شده توسط آهو در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 11:23 |

تقديم به اسمانيها 

+ نوشته شده توسط آهو در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 11:22 |

پرسیدم از گل سرخ در سینه ات چه داری

بر گونه های سرخ ات داغ غم که داری

خوش می تراود از تو عطر هوای مستی

من عاشق تو هستم تو عاشق که هستی؟

او با تبسمی گفت: ای یار دل شکسته

این شرم سرخ عشق است بر گونه ام نشسته

پرورده جانم از عشق در دامن بهاران

در هر نسیم عاشق دل داده ام فراوان

دل خسته ام ز غربت بی عطر مهربانی

بی رحمت بهاران می پژمرم به آنی

این راز شور عشق است یک رمز جاودانی

بی عاشقی حرام است هر لحظه زندگانی

+ نوشته شده توسط آهو در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 11:21 |

عشق بلندتر از آن است که
زیر کوتاه نگاهی عتاب آور پا مالش کنی
عشق حقیقی تر از آن است که
پشت ابری از حیاهای ناراستین پنهانش کنی
عشق یتیم تر از آن است که
به دست رودخانه روزگارش بسپاری

+ نوشته شده توسط آهو در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 11:19 |

براي تو

+ نوشته شده توسط آهو در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 11:17 |

غم

+ نوشته شده توسط آهو در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 11:17 |